گــــــــذری عاشـــــــقانــــــــــه
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب / در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
اینجا دلم تنگ است چشمهایم را می بندم و می روم به کودکی هایم آنجا که تو به حدی عجیب دوست داشتنی هستی و من به شکلی عجیب تر عاشق ! آنوقت از دوستت دارمهایت ، گل سر هایی می سازم و روی موهایم می زنم تا تو را محو تماشا کنم نه ! باید کمی دورتر بروم ! بروم به آنجا که آغاز فصل های عاشقانه ست و تو را در تمام آنها بتابانم تا عاشقانه تر شوند تا دل مجنون و فرهاد و رامین بلرزد !!! و دل لیلی و شیرین و ویس آب شود !!! اصلا باید فصلی بسازم که با تو آغاز شود باید بروم اول دنیا فصلی بسازم ــ به رنگ تو ــ ــ به رنگ من ــ " سبز و ارغوانی " بعد بروم آخر دنیا و همه چیز را با تو تمام کنم چشم هایم را باز می کنم باز تو نیستی ! و دلم تنگ تر می شود . . . ! سلام. این پست رو به جای دفتر خاطراتم اینجا می نویسم. دیشب از شدت هیجان نخوابیدم! امروز صبح برای دومین بار عمه شدم.خیلی خوشحالم.اسمش پوریاست.هنوز ندیدمش و دل تو دلم نیست برای دیدنش. در کنار این خوشحالی ، این روزا یکی از عزیزانم رو دارم تو وضعی میبینم که از طاقتم خارجه .مادر همسرم حالشون خوب نیست و از دیدن حال و روزشون دلم میگیره.از اون بدتر دیدن صورت پژمرده پدر همسرمه که بدجور غصه می خورن. احساس می کنم زن و شوهر ها وقتی پیر میشن بیشتر بهم وابسته میشن و قدر همو میدونن. به هر حال این پست رو نوشتم تا ازتون بخوام تو این روزای خیلی عزیز برای مادر همسرم دعا کنید و اگه تونستید یه حمد به نیت شفاشون بخونید. انشاالله به برکت دعای شما حالشون بهتر بشه...
چون تو قسمت بالا یه خرده حالتون رو گرفتم ، گفتم چند تا از شیرین کاریهای پریناز رو براتون بنویسم ، سرحال بشید !!! *دو سه روز بعد از شرکت تو یه مراسم نذری پزون داشتم غذاشو هم میزدم که خنک بشه،گفت: مامان اینجوری هم نزن! گفتم چه جوری هم بزنم ؟ قاشق و از من گرفت ، هم زد و گفت : اینجوری با " نیت "هم بزن ! *روز ولادت امام رضا (ع ) مرتب از تلویزیون میشنید " مشهد مقدس" پرسید : مقدس یعنی چی ؟ فکر کردم چی بگم که براش قابل فهم باشه! گفتم مقدس یعنی کسی یا چیزی که ما خیلی دوسش داریم. بعد اون روز هی صدام میزد: " مامان مقدس !" *روز معلم برای مربی نقاشیش یه دسته گل خریدم ، دادم به پریناز و گفتم بده به خانم مربی و روز معلمو تبریک بگو. رفت گل رو داد و گفت : روز معلم شما بخیر ! *بعضی شبا نمیره سر جاش بخوابه و میاد اصرار میکنه که پیش ما بخوابه.یه شب اومد به باباش گفت : بابا من اجازه میدم که امشب بری سر جای من بخوابی ! باباش هم خندید و ازش تشکر کرد و رفت. دیشب باز اومده میگه : بابا یادته چند شب پیش گذاشتم بری جای من بخوابی؟ حالا امشب شما اجازه بده من جات بخوابم !!! *گاهی ازم میپرسه :خاله شما کیه ؟ عمه شما ...؟ یه روز پرسید : عموی شما کیه ؟ بهش گفتم بابای بهناز جون که اومده بود خونمون و روی این مبل نشسته بود. گفت : آهان همون آقایی که مو نداشت ! گفتم دستت درد نکنه واقعا! بین اون همه حسن و کمال ،سر کم موی عموی منو دیدی ؟؟؟
پ ن : برای مدتی کوتاه حضورم تو دنیای مجازی کم رنگ تر میشه و احتمالا نتونم بهتون سر بزنم.هر چند قرار نیست تو دنیای حقیقی هم حضور پررنگ تری داشته باشم.مثل همیشه که مدیریت زمان نداشتم و ندارم الان هم این وسطها گم هستم و ... تا دوباره وقتم آزاد بشه براتون یه شعر هم گذاشتم که چند روز بعد به نمایش در میاد. مطمئن باشید کامنتاتونو با شوق می خونم . نگاهی بی قرار اتاقی دلگیر احساسات برهنه تنها نشسته ام با حواسی که می چرخد... چشمی که به قاب عکس پل بسته ! و نگاهی براق آنسوی قاب عکس که از آن آرامش می تراود و روحم را به خواب دعوت می کند من ــ که در مرز ویرانیم ــ بی هیچ اشاره ای بی هیچ کلامی غرق در خواهش با دلی افروخته بی هیچ اندیشه ای ! گرفتار یک لغزش... ... ... امشب از خواب خبری نیست ! باز همان سوال تکراری آیا عشق بود یا توهم ؟؟؟ ؟؟؟ من از بازار این دنیا ، کمی آغوش می خواهم برای عاشقت بودن ، دلی پر جوش می خواهم میان انجمن ، باهوش و با ادراک و فرزانه ولیکن در سرای خود ،ترا مدهوش می خواهم تو پا تا سر همه چشمی و اما من برای درد دلهایم ،سراپا گوش می خواهم هوا دلگیر و شب سرد است و من تنها و بی شولا در این سرمای جان فرسا، تو را تن پوش می خواهم بنه لبهای سرخت را به روی این لبان من مزن بر جان من نیشی ، که امشب نوش می خواهم* اگر روشن کنی یک دم به دیدارت ،شب ما را چراغ صبح دنیا را ، همه خاموش می خواهم دریغ از من مدار ای جان ، امید روز دیدارت که من از وادی مستی ، فقط آغوش می خواهم * این بیت تقدیمی یک دوسته که فی البداهه سرودن . شاید دوستی هایی که از نوجوانی شروع میشن پایدارترین دوستی ها باشن. من و سمیه روزهای زیادی رو کنار هم بودیم و خاطرات مشترک زیادی داریم. متاسفانه الان حدود نه ساله که همدیگرو ندیدیم اما هنوز قلبهامون به هم نزدیکن . امروز تولدشه و با این پست خواستم بهش ثابت کنم که هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود... سمیه عزیزم ، تولدت مبارک حالتان چطور است؟ حالم را نپرسید تا مجبور نشوم به دروغ بگویم ملالی نیست جز دوری شما ! چرا که هست.آنقدر ملال هست که دوری شما بینش گم شده . اینجا دلی هست که ترک خورده و قلبی که شدید به درد آمده ! اینجا کسی هست که اینبار واقعا خسته شده.خسته از لبخندهای الکی و امیدهای واهی . سخت است برای خوشامد دیگران یا به هم نخوردن وزن بگویی ... ... ! ... ! در حالی که می دانی... امروز از آن روزهاییست که دلم نجوا نمی کند ، فریاد می زند ...زندگی زیبا نیست... از آن روزهایی که میخواهم به جایی پناه ببرم که هیچ کس نباشد ، مخصوصا" خودم ! از آن روزهایی که دلم می خواهد با رنگ قرمز و با فونت پنج ، نه کم است با فونت ده بنویسم اینجا تعطیل است... اما نه ، اگر تعطیل باشد من دلتنگی هایم را کجا بنویسم ؟؟؟ این روزها آدمهای قصه ام عجیب شکل هم شده اند ! همه کم لطفی پیشه کرده اند و تصادفا" مقصدشان یکیست ... آهای ! با شما هستم ! شما که خود را به کوچه علی چپ زده اید ! فرشته مهربون من چند وقتیست گم شده.همه جا را گشته ام .نیست که نیست.شاید او هم ... اگر دیدیدش به او بگویید : یک نفر اینجا منتظر اوست که با تکان دادن چوب دستی اش معجزه کند... یک نفر اینجا منتظر است. منتظر کسی که بیاید و بگوید : گر چه شب تاریکست دل قوی دار سحر نزدیک است... پ.ن ۱ از بچه گی یه خصلتی داشتم که هنوز همرامه ! وقتی حالم بده یا مشکلی دارم ،اولش تحمل میکنم و صدام درنمیاد اما وقتی کسی ازم بپرسه چته؟ قبل از اینکه حرف بزنم گریه ام میگیره. پس ازم نپرسید چته !! پ.ن ۲ اگه خواستید برای این پست کامنت بذارید لطفا به جای جمله های کلیشه ای "زیبا بود" و... ،برام شعر بنویسید. پ.ن ۳ این نیز بگذرد... در سرم رویاییست که به تو می رسم آخر...یک روز... روزی از جنس بهار و بهاری که نه از جنس زمین بلکه از جنس بهشت چه بهشتی که تو با من باشی ! در سرم رویاییست چشم بر راه نشینم شب و روز روی آن نیمکتی کز تمام فصلش به بهاران راه است می رسی ! می دانم ! می رسی با گل یاسی در دست و کتابی از شعر شعرهایی همه عشق عشقی از جنس بلور می نشینیم به لطف دستها پل بسته چشم ها خیره به هم فاصله ...هیچ ...اصلا" !!! روبرو باغ خیال پشت بر هر چه محال حرفهامان همه مهر مهرهامان جاوید ... به تفأل ، به طرب می خوانیم آن دلاویزترین* شعر جهان را من و تو می رسی ! می دانم ! ...
*دوستت دارم را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام... پ.ن:این آخرین پستمه تو سال نود.پیشاپیش سال نو مبارک. از ویکتور هوگو خواستم براتون آرزو کنه ، گفت : روزم همه چو شامســت ، از درد دوری یار گویی سحــــر ندارد ، پایان این شبـــــــــــ تار عمرم چو باد طی شد ، در حســـرت وصالش دردا نشد میســــر ، آخر وصال و دیـــــــــــدار شاید صبـــــــــــــــــــا به دلبر پیغام ما غلط برد ور نه که یــــــــار با ما ، حتمـــــــــا بود وفادار زین پس پیام خود را ، در گوش گـــــــل بگویم کو عاشق است و داند ، سخت است دوری یار گل نیز با نگــــــــــــــــــاهی ، بر بلبلش بخواند شاید رســــد به گوشش ، پیغام نیــــک هزار خواهم که دیــــده ام را ، با اشـک دل بشویم باشد که باز بینم ، لبخنـــــــــــــــــــد ناز دلدار مریــــــــــــــــــــم ، مکن آرزو ، بودن کنار او را بگذر که یار دارد ، یک نه دو صــــــــــد هوادار چشمهایش می چرخد می گردد می کاود گاه به وجدم می آورد و گاه ویرانم می کند بی هیچ کاتالیزوری احساساتم را به نقطه جوش می رساند ! طبق کدام قانون نیوتون ؟ نمی دانم ! اما نیرویی که از نگاهش به قلبم وارد می شود توان آن را دو برابر می کند و مقاومتم را به صفر می رساند !! خسته ام ! خسته از صرف مدام ضمیر سوم شخص مفرد " او " خواهد آمد " او "خواهد ماند و تو " او " را در آغوش خواهی فشرد اما نه محکمتر از قلب من که به درد فشرده خواهد شد و . . .تو . . .و . . .او . . . و . . .من . . .و . . .آه . . . می ترسم ! از روزی می ترسم که فعلهای مستقبل انشای من به مضارع استمراری بدل شود. آنچنان که مصداقش را سروده اند : "من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود " آنروز من می مانم و یک دنیا ماضی بعید . . . ویک دفتر شعرهایی که هنوز برایت نسروده ام . . . وهزاران اگر و شاید که باید با آن ها جمله بسازم شاید آنروز نمره انشای من ۲۰ شود روزی که نبودن تو حجم پیدا می کند حجمی به وسعت آغوش خالی من ! و به عمق احساسی که هیچ انگاشتیش ! و به ارتفاع آرزوهایی که نشکفته در دلم می میرند ! و یک حسرت همیشگی : که ایکاش روزی موضوع انشایت "من" می شدم ! زندگی زیبا نیست ! زندگی رویا نیست ! زندگی دریاییست پر از امواج سیاه که بر آن ریخته و بیخته ماه غصه و ماتم و آه ... زندگی دریاییست که نتابیده بر آن مهر ، فروغ و نبخشیده به آن رود ، سرود زندگی جاری نیست قله کوهیست عظیم مرگ جاریست در آن مهربانی مرده است دیر سالیست کز او نیست در این دیر خبر عمر بگذاشت به دلسوزی این نامردم تا بیابد ، دو دلی شاد ز هم عشق را دار زدند چون می خواست به اکسیر خودش مرگ را نیست کند زندگی را جاوید ... زندگی زیبا نیست ... این پست به مناسبت سالروز تولد پرینازمه که همتون خوب میشناسیدش! ساعت هشت و نیم صبح پنجشنبه اول اسفند سال هشتاد و هفت تو بیمارستان رسالت تهران به دنیا اومد. باباش که عاشق بچه هاست همیشه آرزو داشته یه روز یه دختر داشته باشه که اسمشو بذاره پـــــــــــــرینــــــــــــــاز. روز تولدش شیرینترین روز عمر ماست. برای همتون روزهای شیرینی آرزو می کنم. آن لحظه رسیده است لحظه ای که زندگی از من آغاز می شود دستم را دراز می کنم به سوی روز به سوی روشنی همه ابرها را باد برده آسمان را می تازم و می روم به سوی خورشید به سوی زندگی اینک به روزها دل بسته ام به امید رسیدن یک گل گلی از جنس نرگس و یخ* که پیش درآمد بهاران است... پیچک ـ روی دیوار قد می کشد و من ترا انتظار . . . *نمی دونم تا حالا گل یخ رو دیدید یا نه.تو زمستان گل میده .گلاش زرد رنگ و کوچیکن اما بینهایت خوشبو ! شاید لازم باشه بگم که این شعرو تیر ماه سال ۸۷ روزی که جواب آزمایش مثبت شد و متوجه شدم ... نوشتم.


ادامه مطلب


ادامه مطلب
ادامه مطلب



ادامه مطلب

| Design By : Pichak |




