|
قانون یعنی اینکه بعد از تصادف ... مامور راهنمایی رانندگی به جای بررسی صحنه کارت ماشین گواهینامه و مهمتر از همه بیمه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گیر بدهد به رنگ جیغ لاک ناخن من و موهای شینیون شده ضارب ...!!! آری ...!! اینچنین است دوستان ... همانگونه که میخوانید .. من ... من !!! کسی که اینجا مینویسد ..!! تصادف کردم ... نه !!! من مقصر نبودم .. فکر اشتباه نکنید ... دوستم ... تقریبا عمدا زد و بعد هم ... نه !!! نگریخت ... خندید ... از ته دل ... بعد هم فریاد کشید .. گرفتم !!! گرفتم .. انتقام همه را گرفتم ... توضیح نوشت : مدت مدیدی است بهترین تفریح من در هنگام رانندگی شده .. پیدا نمودن آشنایی دوستی ... کسی در این مایه ها ... گاز دادن در حد مرگ .. و بعد کنار پای سوژه ترمز گرفتن .. البته بعضی اوقات فرمان گرفته .. میل به میل رد مینمایم .. حال اینکه این دوست عزیزمان هم نیت خصمانه اینچنینی داشت که به گمانم از خاطر برد که ترمز هم وجود دارد ... زد ...!!! و من عملا رفتم زیر چرخ ۲۰۶ !!! اینک من ... مصدوم هستم و به گفته دیگران دوران نقاهت را طی می کنم .. ولی مشکل اینجاست که خیلی دیر طی میشود ... !!! دییییییییییییییییییییییییییر!! مطمئن باشید خدا خیلی دوستتان داشته .. که من هنوز زنده هستم .. و بلاگفا و عالم وبلاگ نویسی را از وجود من ... محروم نکرده است .. از جانب همه شما از خدا تشکر نمودیم .. !! لیک بدانید .. که هم زبان من سالم است و هم دستانم توانا برای تایپ ... این پای ناتوان است که به طرز فجیعی له شده ... توضیح نوشت مهم : مجبور شدم رضایت بدم .. پس در مورد مبلغ بیمه سوالی نپرسید .. فقط قول داده یه کتونی نایک .. عوض اینکه از بین رفت برام بخره ... حالا اگه بخره ..
مطمئنم که هیچ وقت .... هیچ کس ... هیچ کجا .... !!! به اندازه من از زیر کار در نرفته .... من .... امشب اینجا ... مثل همیشه ... زیر نگاه سنگین بقیه ... چای و شکلات تلخ میخورم .. و باز هم مینویسم .... !!! و به این فکر میکنم ... که فردا چه میکنیم .... چه میکنند !! همیشه عاشق این قسمت از آلبوم نشانی های شکیبایی هستم ....
مردمان می فهمند
آخرین کوچه فرعی محله خودمان را طی کردم و وارد پیاده روی خیابان اصلی شدم ... باران می بارید ... شدید شدید ... یادم نمی آید خیس بودم یا نه ... چتری به همراه نداشتم ... من و بودم و مثل همیشه کیف مشکی رنگم در گردن ... جلوی خانه همیشه آشنای خیابان ایستادم .. در باز بود .. با اینکه من همیشه کلید به همراه دارم ... پله ها را یکی یکی بالا رفتم .. به عادت همیشه .. شمردمشان .. یک ... دو ..... سه ........ .............................. درست بود ... سیزده !!! سمت راست ... رسیدم به اتاق ... همه چیز همانند همیشه ... تمیز .......... مرتب .......... بوی برنج و ماهی دودی هم بود ... کنار پنجره مادربزرگ ... نزدیک سفره ... و کمی آنطرفتر ... پدربزرگ ... بیشتر آنها از دیدن من تعجب کرده بودند .. همه چیز برایشان عادی بود .... نمی دانم چقدر .... به گمانم به اندازه خوردن یه استکان چای داغ ... و چند کلمه حرف .... حرف نه .... نگاه بود و نگاه بود و نگاه ......... چقدر خوشحال بودم و خوشحال بودند .... دیدار تازه شده بود ... هر چند کوتاه ... هر چند کم .. !! ــــــــــــــــــــــــــــــ از خواب که بیدار شدم ... خیس گریه بودم .... هنوز هم ... چقدر خوب است که گاهی اوقات .. رفته ها را میبینیم ... حتی در خواب !!!!
با عجله از خیابان رد شدم .. در طول مسیر پیاده رو تقریبا می دویدم .. طوری که هر کس من رو میدید میفهمید که چقدر عجله دارم .. در بزرگ و فولادی بانک رو با نهایت زورم فشار دادم و رفتم تو ... به محض ورود به سالن بزرگ داخل .. کله قندی نبود که توی دلم آب نشد .. بانک ملی شعبه مرکز !!!!!!! ... این ساعت روز؟؟؟؟ ... اونم این روز ... وای امکان نداشت اینقدر خلوت باشه ... سریع رفتم و پشت باجه بعد از اینکه کلی با تحویلدار سر دو برگی یا سه برگی بودن فیش سیبا چانه زدم یک برگ فیش از همون سه برگی ها پر کردم و از اونجایی که توی ولایت ما هنوز چیزی به نام شماره گرفتن و نوبت موندن به اون شکل مد نشده ... یا اینکه مد شد و بعد از مدتی مثله باقی حرفها و برنامه ها از مد انداختنش .. من هم بعد از دو نفری که جلوی باجه این پا و اون پا میکردند .. منتظر موندم ... و چه انتظار بیهوده ای ... هنوز کار نفر اول راه نیفتاده بود که تلفن زنگ زد ... از قرار معلوم ... مادر خانم کارمند محترم حال و اوضاع مناسبی نداشت و دختر عزیزش که همانا خانم این آقا باشه باید چند روزی بار و بنه جمع می کرد و به کجا میرفت .. ؟؟ اینو دیگه نفهمیدم ... !!!! حدودا 5 دقیقه ای گذشت ... تا دوباره این آقا دستش رو دراز کرد که فیش جلویی رو برداره .. یکی از ته سالن هوار کشید ... امیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییر ... ناهار کباب می خوری یا چیزی دیگه ... از قرار معلوم بنا بود ناهار رو سر یه بنده خدایی خراب بشن و هنوز امیر آقا .. که همین کارمند محترم بانک باشه . از روی منو غذای درخواستی خودش رو انتخاب نکرده بود .. ده دقیقه ای هم اینور طول کشید تا سرانجام جناب دستور ساندویچ مرغ بزرگ رو دادند ... دوباره برگشت سر جای اول ... همون فیش ... باز هم صدایی از اینطرف داد زد امییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییر .. فلانی یه چک داره میخواد برگشت بزنه دست شما رو می بوسه ... تا دوباره مدارکش رو جور کرد و فرم برگشت رو پر کرد .. ده دقیقه دیگه هم گذشت ... حالا مبلغ چک چقدر بود ؟؟ 35 هزار تومن ... ( چقدر بدبختن مردم ... ) کار از عصبانیت گذشته بود ... سعی کردم سر خودم رو با چیزهای دیگه گرم کنم تا متوجه اینهمه بی عدالتی نشم ... از مردمی که میومدن و میرفتن چیزی نصیبم نمیشد .... مجبور شدم یه نیم نگاهی به برنامه های شبکه خبر بندازم .. دیگه شما حساب زمان رو داشته باشید ... مراسم رها سازی لک لک قرمز نایاب دریای خزر در تالاب انزلی ... فرو ریختن ساختمان 10 طبقه در ایتالیا و کشته شدن 5 نفر مراسم سنتی نمی دونم چی بازی در استان خراسان جنوبی .. گزارش آب و هوایی ایران از روی آخرین نقشه های ماهواره ای ... حداکثر و حداقل دمای مراکز استانها با نشان دان موقعیت جغرافیایی رو نقشه اعطای عالیترین نشان کشور ........ و و و و هزار چیز دیگه رو دیدم .. ولی هنوز نوبت به من نرسیده بود .. و هر کی از راه میرسید .... یه امییییییییییییییییییییییییر میگفت و کارش راه میافتاد ... یاد روزهایی افتادم که میرفتم بانک صادرات ... سرم رو میگرفتم بالا .... به کسی نگاه نمی کردم که ... یه راست میرفتم پشت باجه .... شماره حساب و پول رو میدادم به آقای نوروزی .... یه تشکر میکردم و میومدم ... اون بیچاره هم بعد تعطیلی بانک فیش واریزی رو برامون میاورد شرکت ... یا بانک ملت ... آخی ... هزار نفر هم اگه تو نوبت بودن .. کسی جرات نمیکرد بهم بگه نوبت شما نیست که .. کم کم یه چیزاهایی داشت در من بیدار میشد .. واژه هایی عجیب و غریب ... یه چیز تو مایه های رعایت حق دیگران ... احترام گذاشتن به حقوق شهروندان ... و از این قبیل حرفهای قشنگ و تر و تمیز یه مقدار هم خجالت می کشیدم ... البته از رفتار ناشایست گذشته خودم ... ولی از همه بیشتر عصبانیت بود .. و اینکه بعد از ۴۵ دقیقه هنوز من معطل دو نفر دیگه بودم ... کاری از دستم ساخته نبود .. مخصوصا اینکه نمیخواستم اینجا داد و فریاد راه بندازم ... چون به اندازه کافی در و دهاتی دیده بودم .. که هوااااااااااااار کشیده ... و آخرش هم با دماغی سوخته از در به بیرون فرستاده شده بودند ... زیر لب برای خودم حرفهای قشنگ قشنگ میزدم ... و خودم رو دلداری میدادم ... که این نیز بگذرد .. اما من باشم بعد از این دیگه هیچ کجا کار غیر نوبت انجام ندهم .... در این افکار خوش آب و رنگ و رویایی غرق شده بودم که یهو صدایی شنیدم ... یکی از پشت سر داد کشید امیییییییییییییییییییییییر !! تو اینجا هستی خانم مهندس تو نوبت منتظر هستند ... گرچه از عنوان خانم مهندس به شدت متنفرم باقی ماجرا به چشم بر هم زدنی انجام شد و من باز هم فاتحانه از بانک زدم بیرون ... . کلا شرمندگی ها و قول و قرارهایی که با خودم گذاشته بودم .. همه توی همون بانک جا موند ... *********************************
|